تبليغاتX
متدلوژی من برای زندگی
 
وبلاگ قبليم هك شد.اينجا ادامه زندگي من است
 

میخوانم-مینویسم-فریاد میزنم-بسوی نور حرکت میکنم-درد میکشم-نرم میشوم-میشکنم-میمیرم

بخاک باز میگردم

۰

۰

۰

۰

نمیبینی!

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:45  توسط ماووزه  | 

یک سوال : از کی تا بحال سزای عاشقی مرگ است؟

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:43  توسط ماووزه  | 
 

چندروز قبل با یک مگس قهرمان آشنا شدم که روزانه چند هزار کیلومتر پرواز میکرد.کار خود را از 6 صبح شروع میکرد و با انگیزه قوی تا 11شب ادامه میداد.فقط ناراضی بود از سرویس دهی  بد در هواپیماهای توپولف!

 

  نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:24  توسط ماووزه  | 
 

برای چند هزارمین  بار جمله معروف خودم را تکرار میکنم:

در اینجا، آدم خوب و مرده بد نداریم!

 

  نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:42  توسط ماووزه  | 
 

منیم به اژدها معروف بود.بخاطر پکهای عمیق به قلیان و دود کردن از تمام سوراخها.مثل یک اژدها! ازو پرسیدم چرا اینطور دود میکنی؟ گفت:کارتون دخترک کبریت فروش رو دیدی؟!!

اون هی کبریت روشن میکرد و در شعله و گرمای کبریت لحظات خوش گذشتشو میدید. من هم در حرکت مواج وپیچش دود لحظات شیرین زندگی گذشته ام رو میبینم.بهمین دلیل اینطور دود میکنم تا تصاویر زیبای گذشته بیشتر جلوی چشمم بمونه!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 23:34  توسط ماووزه  | 
چند روز پیش وسیله ای شدم برای نجات.اگرچه قبلا بارها اینکار را کرده بودم ولی اینبار خیلی لذتبخش تر بود.هنوز چشمان کنجکاو معصوم آن کودک دربرابرم میرقصند.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:22  توسط ماووزه  | 
خوشحالم که بجز اسمم قیافه ام هم مردم را بیاد خدا میاندازه!!!

طرف دهنش بوی الکل میده/لباساش بوی تریاک/"سیمن" ! چه زن چه مرد ! بعد به من که میرسه حرف از خدا و پیغمبر و دین و ایمان میزنه!

 

  نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:12  توسط ماووزه  | 
من دلم سخت گرفتست ازین بهشت خلد.کسی هست مرا زنجیر کند و بکشد تا ستیغ کوه جهنمی که از فراز آن خورشید امید طلوع میکند؟
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:15  توسط ماووزه  | 
ورود مسافران جدید را به گاراژ "دلمان" خوش آمد میگوییم. برای شما اقامت خوشی را آرزومندیم.

خدانگهدار!

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:40  توسط ماووزه  | 
در مورد مشخصات بهشت گفته اند که:

گویند بهشت حور عین خواهد بود-جوی می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق پرستیم رواست-چون عاقبت کار همین خواهد بود

 

من تصوری نداشتم از جوی می و شیر و انگبین تا وقتیکه اومدم اینجا.اینجا بهشتی است در نوع خودش!در لوله های  آب اینجا، سرم نرمال سالین جاریست! فقط کافیه استریل کنیم و به مریض وصل کنیم!

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 9:57  توسط ماووزه  | 
چند روز قبل شعری شنیدم که در نوع خودش نوآوری بود! از جناب ساقی همه چیز شنیده بودم که طلب کنند بجز این یکی: ساقی به دست من بده خودکار و دفترم/میخواستم تو را به شعر وغزلها بیاورم کاملا معلوم است که شاعر محترم یا زیادی زده بوده،یا صبح قرصهای روانش رو با پوست خورده! آخه مرد! آدم از ساقی می و لب و یار و معشوق و مکان و س...س میخواد نه دفتر و قلم!
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:19  توسط ماووزه  | 
هرشب سرمیزنم

                                        به آن کنج تاریک خاطره که کسی را بجز ما به آن راه نیست!

کجایی؟!!!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:48  توسط ماووزه  | 
متحیر مانده ام که

 زیر هزاران کیلو هوایی که بالا سرم است چرا مچاله نمیشوم؟

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:3  توسط ماووزه  | 
مدتی هست که دل از غیر تو پرداختنه ام

گر قدم رنجه کنی گوشه تنهایی هست!

  نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 9:29  توسط ماووزه  | 
هرروز که ازپنجره کوچک اتاقم بیرون را نگاه میکنم آنها را میبینم که سرخوشانه و مست ،بعضی هم سر بر شانه هم به گوشه ای از آسمان خیره شده اند.گاهی هم میروم و با هم منظره طلوع یا غروب را نظاره میکنیم.گاهی به انها حسادت میکنم که در زندگی خود نگرانی ندارند و فقط به فکر رشدشان هستند،فکر کنم هیچکس بجز من حتی متوجه آنها نیست چه برسد به اینکه رشد آنها را هم ببیند! چه زیبایند درختان  کاج کویری من!
  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 9:20  توسط ماووزه  | 
 

من و مهتاب سالخورده رنگ پریده

                                                همبازی کودک هوسباز خیال!

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:41  توسط ماووزه  | 
 

دور دنیا در ۸۰ روز

                                                   دور تو در تمام عمر!

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:35  توسط ماووزه  | 
 

پنجه هایی خونین

                           جلادی دیوانه یا پزشکی حاذق ؟!!!!

                                            یا فرشته ای تحت تعلیم عزراییل!!!؟؟

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 8:29  توسط ماووزه  | 
 

میگویند روح عید قربان،جدا شدن از چیزهای مورد علاقه وخواستهای نفس است برای رضای دوست.وقربان وسیله نزدیکی (قرب) است به دوست.وهرچه علاقه بیشتر،قربان مقبولتر! اگرچنین باشد،من امروز بزرگترین قربان خود را آورده ام تا به تو تقدیم کنم ای دوست!

 پینوشت:(پاک شد) 

  نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:49  توسط ماووزه  | 
 

میدانم پس از مرگم چه خواهد شد: در چند ساعت فساد نعشی که به زور سردخانه سرکوب شده بود آغاز میشود.از تمام گوشت وعضلات و امعا و احشایم بوی بدی می آید جوری که حتی نزدیکانم هم از من فرار خواهند کرد.مگسهای سیاه و کرمها با این بو بسوی من جلب میشوند و بالذت گوشتم را میخورند و پسماندش را هم باکتریها به مادرم "بانو زمین" تحویل میدهند.

چند ماه بعد حتی کسی نام مرا هم بیاد نخواهد آورد وهیچ اثری از من برجا نخواهد بود.وبعد از سالی حتی خاطراتم هم در ذهن عزیزان و دوستانم پاک خواهد شد.

همین! تمام ! هیچی از هیچ آمده در هیچ پیچنده و ناپدید شونده!

 

پینوشت: دونفر از دوستان و همکارانم در یک هفته گذشته مردند و....

 

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:23  توسط ماووزه  | 

بانوی رویای خواب وبیدار من!

"از غمها آوازی بجا میماند،از امیدها کلمه ای،از زندگی شعری"

                                                                 و از عشق رویایی!


  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:43  توسط ماووزه  | 
این مطلب انقدر قشنگه که عینا نقل میکنم از دختر هار :

بهشت دروغی بیش نیست!

تو هم بیا و به چشم های نامقدس من خیره شو! میخواهم آنقدر آتش به تو ببارد که طعم شور دوزخ از همینجا آغاز شود، از طعم لبهای من

از حرارت اندام من

و از مردن تو همینجا، روی این تخت، میان تمام کثافت هایمان...

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:53  توسط ماووزه  | 
جهنم ایرانی:

تا بود کلی مطلب در ذهن و کلی چیز در دل داشتم ولی اینترنت نداشتم.حالا که اینترنت دارم ،مطلبم نمیاد!

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:15  توسط ماووزه  | 
ما همانیم که میپندارید!

مرد و زن آمیخته عشق و جنون

گم شده اما در صدای تاریک جهل و سکون

ما همانیم  

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:24  توسط ماووزه  | 
عشق را ما خلق نمیکنیم ما فقط کاربران عشقیم.درست مثل اینترنت!ما در ایران فقط از آن استفاده میکنیم.اغلب اوقات هم دسترسیمان به آن محدود و ممنوع شده است!
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:43  توسط ماووزه  | 
با تو هماغوشم چون هر شبم:

                                  بالینم را نرم گسترده ای

                                           و چه زیبا در برم گرفته ای ای زیبا!

         چه بسیار یارانم که پیش از من در بر کشیدی

                        وچه دیر بیاد من افتادی

                                       ای خاک سرد فراموشی!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:22  توسط ماووزه  | 
 

تو چنان رویایی

                       هستی و ناپیدایی

در بر من آیی هر شب!

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:44  توسط ماووزه  | 
فقط برای اطلاع:

امروز در بیمارستان ما عمل سنگین و خطیر پیوند "تستیس" انجام شد! الان فرد عمل شده چهارتا تستیس داره! و خوشبحال بانویشان میشود!....

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:20  توسط ماووزه  | 
اینو الان ساختم:

تبلیغ یک کالایی در قزوین:

لطفا در یخچال و دور از نامحرم نگهداری شود!

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:7  توسط ماووزه  | 
امده ام اقساط عقب مانده "مرگ" تو را بدهم ای دوست!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:8  توسط ماووزه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM