یکشنبه چهارم دی 1390
تلویزیون مثل یونجه،وقت ما را می خورد!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 19:35 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
When you wish
to see someone again
When you wish
to hear someone again
When you wish
to touch someone again
......you are
half in love with
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 23:32 |
لینک
|
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
i am the obsolete obstacle of my own
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 7:25 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
تو مثل رعد وبرق هستی،
زود ناپدید میشی،نمیشه تو رو برای همیشه داشت،و اگر بخوام لمست کنم میسوزم و خاکستر میشم!
پ.ن:حذف شد
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 17:42 |
لینک
|
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
کسی که چکش به دست میگیرد،همه چیز را میخ میبیند
دکتر ماووزه
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 10:59 |
لینک
|
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
جنون منطق سرش نمیشه
دکتر ماووزه
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 11:19 |
لینک
|
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
passion
sweet emotion
dreams
birth
.
.
.
bitter reality
suffer
death
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 18:46 |
لینک
|
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
14 اردیبهشت با چندین مناسبت مختلف همراه است:
اشغال هرمز توسط پرتقالیها
ترور ناصرالدین شاه
تاسیس بانک سپه
تولد گوگوش
تاسیس سازمان ملی استعدادهای درخشان
شب تولد دکتر ماووزه!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 20:48 |
لینک
|
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
همه خوکها شبیه هم هستند
دکتر ماووزه
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 17:40 |
لینک
|
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
هیچ وقت نمی تونیم شخصیت(ذات) آدمها رو عوض کنیم
دکتر ماووزه
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 20:26 |
لینک
|
شنبه بیست و ششم فروردین 1391
دلم میخاد یک عمارت آجری وسط یک باغ پردرخت بسازم و سر درش روی مرمر سفید بنویسم:
just
Live,Love
nothing stands behind
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 16:30 |
لینک
|
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
هاتفی که قبلا در گوشه میخانه بود،مدتیست که در گوشه خونه ما ساکن است و از آنجا هی ندا در میکند که:
آهو نشوی به این جست و خیز گوسفند (ماووزه) !!!
من اما همچنان بندری جست و خیز میکنم از سوزش فلفلی که در دلم است!!!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 12:11 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
مارها پونه ها را دوست دارند
مردم دروغ میگویند!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 22:20 |
لینک
|
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
من موهبتی دارم که میتوانم "روح پاک" افراد را ببینم.به همین دلیل از افراد یا چیزهایی خوشم می آید که شاید مورد توجه سایرین نیستند.به همین دلیل جوری عاشق میشوم که در تعریف من میگویند "دیوانه".بهمین دلیل در زندگیم خیلی اوقات دلتنگم
پ.ن: کسی یک دکتر روانپزشک چشم پاک با روح پاک سراغ نداره؟!!!!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 20:22 |
لینک
|
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
نمیدونم نویسندش کیه:
خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش
شیطان گفت: یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد
آنها که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد. رفت تا لیلی را بسازد
خدا گفت: لیلی درد است؛ درد زادنی نو. تولدی بدست خویشتن
شیطان گفت: آسودگی است؛ خیالی است خوش
خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن
شیطان گفت: ماندن است؛ فرو رفتن در خود
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است. نداشتن و بخشیدن
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دست
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست؛ و دنیا پر شد از لیلی های زود، لیلی های ساده اینجایی، لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر. لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود
مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید؛ و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 12:7 |
لینک
|
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
نمیدونم این مطلب رو کجا خوندم ولی عجیب باحال و هوای من جور در میاد:
نه برادری دارم ونه یک هم پیاله خوب!!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 1:30 |
لینک
|
شنبه دوازدهم فروردین 1391
شايد قانون دنيا همين باشد ((تو صاحب آرزویی باشی كه شيرينی تعبيرش ازآن ديگريست...))
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 18:42 |
لینک
|
پنجشنبه دهم فروردین 1391
طبق محاسبات
این سایت :
ارزش پول ملی تومان نسبت به دوره شاه طهماسب صفوی 1/30000 شده است!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 19:57 |
لینک
|
پنجشنبه دهم فروردین 1391
spread joy in persian new year with good thoughts, good word, good deeds
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 2:13 |
لینک
|
چهارشنبه نهم فروردین 1391
پی نوشت : بریجیت توی آخرین پستش پرسیده بود که ما ایرانی ها چرا توی این منجلاب دست و پا می زنیم. به خاطر مذهب؟ به خاطر بی سوادی؟ به خاطر قیام نکردن ؟شاید حتی به خاطر انگلیس ،آره آره، اون استعمار پیر. اما شاید هم به خاطر این که هر وقت به ما گفتن که بو میدی، ما بجای اینکه بخوایم بو ندیم گریه کردیم و اونی که آینه را طرف ما گرفته سنگ زدیم. هجوم ما از ازل همیشه به جای آنکه به سمت تاریکی باشد به سمت نور، به سمت آینه بوده است. شکستن آیینه خوب البته آسان تر است. راستش اینه که ما هنوز هم بوی گند میدیم. بوی گندمون دنیا رو برداشته ، خودمون رو هم خفه کرده ولی کماکان به شکستن آیینه ها مشغولیم. کاشکی می شد آیینه ها رو بیشتر دوست داشته باشیم .
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 15:12 |
لینک
|
یکشنبه ششم فروردین 1391
چشمانم را میبندم
این دنیا واتفاقات اطرافم را عوض نمیکند اما
برای لحظاتی
فقط لحظاتی
مرا با خاطرات خوبم و آرامش
تنها میگذارد
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 23:49 |
لینک
|
یکشنبه ششم فروردین 1391
whitch day is the best day of our life?
when it comes?
what makes it?
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 15:49 |
لینک
|
چهارشنبه دوم فروردین 1391
برزخ از جهنم بدتره
من یک ویلای پنج ستاره لوکس در برزخ دارم
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 11:19 |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ….هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان…..نفسها ابر، دلها خسته و غمگین…..درختان اسکلتهای بلور آجین…….زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه…..غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 18:47 |
لینک
|
شنبه بیستم اسفند 1390
بعضی بحرانها رو به راحتی پشت سر میذارم
برای بعضی دیگر به کمک نیاز داریم
بعضی هم مثل طوفان ما را با خود میبرند
فعلا ترجیح میدم در فضای مجازی مرده باشم
درود و بدرود
تمام
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 19:46 |
لینک
|
شنبه بیستم اسفند 1390
به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم. حالا می دونم چه بر سر اون زنهای ناز و کوچولو آمده است. آنها بزرگ شده اند، قد کشیده اند و دیگر کوچولو نیستند. توی کوچه ؛ توی خیابان دارند می دوند و سهم آدم بودنشان را می پردازند. توی زندگی جورهای مختلفی آدم را فلج می کنند. یک جورش هم این است که توی چشمهایت نگاه می کنند و می گویند توی چشمهام نگاه کن ، کوچولو! برای فلج کردن یک زن لازم نیست پاهایش را قطع کنی، کافی است به او بقبولانی که این پاهای زیبا برای دویدن و پریدن از روی موانع ساخته نشده است.برای فلج کردن یک زن لازم نیست بهش بگویی احمق و نصف عقل! می توانی در عوض بهش بگویی: تو فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده ای. با همین حرفهای زیبا می توان از یک انسان، با همه ی قابلیت هایش یک عروسک بی خاصیت ساخت که »فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده» و در نتیجه بدون عشق یک مرد دلیلی برای بودن ندارد. موجودی که حتی یک روز هم نمی تواند روی پای خودش بایستد ( چون متاسفانه با عشق ورزیدن و این حرفها ی قلمبه حتی یک نون بربری هم نمی شود خرید) . موجودی که نه در سطح روحی و نه در سطح اجتماعی هیچ هویت و استقلالی ندارد. می توان روی طاقچه گذاشت و پرستیدش. می توان هم به راحتی برش داشت و یک عروسک دیگر جایش گذاشت و در نهایت پر رویی بهش گفت : «عزیزم، ذات مردانه این است. ما مردها وحشی و رام نشدنی هستیم. ما مردها ذاتا تنوع طلبیم! ما مردها دوست نداریم به کسی توضیح بدهیم. اصلا ما مردها وحشی هستیم. اما تو مظهر کمال و زیبایی و عشقی. تو یگانه دلیل آفرینشی ، تو وجودت سراپا مهر و وفاداری است، تو تندیس مادرانگی و شاعرانگی هستی! » بعد همان طور که این حرفها را می زنیم می توانیم آن تندیس نازنین را پرتش کنیم توی سطل آشغال و راهمان را بکشیم و برویم ، همانجوری که همفری بوگارت راهش را کشید و رفت. به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم. خوشحالم از اینکه نسل زنهای کوچولو رو به انقراض است.نه ، اشتباه نکنید، من هنوز هم خوشحال نیستم ! اما فکر نمی کنم آنها هم خوشحال بوده اند. فلج بودن که خوشحالی ندارد.
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 9:33 |
لینک
|
جمعه نوزدهم اسفند 1390
پیرمردی لرزان،خسته و عصا زنان
با کوله باری از افسوس
و یک امید
که کنار او ، و با هم، جوان شوند
و زندگی کنند
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 14:25 |
لینک
|
جمعه نوزدهم اسفند 1390
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 14:5 |
لینک
|
جمعه نوزدهم اسفند 1390
چرا مینویسم؟
چرا بلاگ دارم؟
شعر / نثر یا نوشته به چه درد من میخوره؟
تا حالا کدوم درد من با نوشتن دوا شده؟
چو شرابی نه به کام دل یاری، نه به جام دگرانم!
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 10:20 |
لینک
|
جمعه نوزدهم اسفند 1390
این روزها زیاد فکر میکنم نمیدانم از بیکاری است یا بیدردی یا ...؟
بهرحال فکرم میرود تا آن دورها ، جایی میان فضا و زمان. پرت میشود. گم میشود. و من تنها باز میگردم
به دنیای بد طعم واقعیت بیرحم
نوشته شده توسط دکتر ماووزه در ساعت 9:23 |
لینک
|