آیا کسی نمیبیند؟
آیا کسی نمیشنود؟
آیا کسی بخاطر نمیاورد حدیث شریف نبوی را: من لا معاش له لا معاد له؟!!!
|
از بالا که نگاه میکنی تمام زمینها،میلیونها میلیون جریب زمین ،خشک و بی آب و علف افتاده.دلم میگیرد از اینهمه بیابان.ازین همه فقر ،ازین همه تنگدستی که روی این زمینها آرام غنوده و بیصدا خود را به شهرها نزدیک میکند
آیا کسی نمیبیند؟ آیا کسی نمیشنود؟ آیا کسی بخاطر نمیاورد حدیث شریف نبوی را: من لا معاش له لا معاد له؟!!!
+ نوشته شده توسط ماووزه در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 و ساعت
11:20 |
کار دیو همه باژگون باشد.دستورات وگفتارش هم.از امروز اندیشه استوار ساخته ام که هرچه فرمایی باژگونش کنم ای دیو سیاه آزاد کش.باشد تا خشنودی ایزد وسپاس مردمان را برایم آورد.
+ نوشته شده توسط ماووزه در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت
22:27 |
لب ریز یعنی چیزی که از میان لبهایمان خارج شده و بر زمین گوش/چشم دیگران ریخته است.
لبریزم از عشق و جنون! + نوشته شده توسط ماووزه در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت
18:54 |
امشب تصمیم گرفتم آزاد باشم.
تمام لباسهایم را درآوردم.پنجره اتاقم را باز کردم.گذاشتم تا نسیم خنک زمستانی بر تمام بدنم بوزد.بعد چراغهای اتاقم را خاموش کردم و به تماشای طلوع ماه شب ۱۴ نشستم. افکار زیادی از ذهنم گذشت.یاد حماقت گروهی افتادم که عکس کسی را در ماه دیده بودند،گویا فضا نوردان در ماه ر.... بودند. یاد اولین شاعری افتادم که معشوقش را به ماه شب ۱۴ تشبیه کرد.بخودم گفتم یا طرف کور بوده یا صورت معشوقش آبله رو بوده و عامدانه چنین تشبیهی بکار برده! یاد جزر و مد افتادم.اینکه در اسکاتلند جایی هست که مدش تا ۶۰ متر میرسد. اینکه شاید در طوفان نوح هم یک مد بسیار بلند چند صد متری هم دخیل بوده است. یاد نوشته های آیزاک آسیموف و رویای زندگی در پایگاهی در ماه افتادم .۸ساله بودم که داستانهای علمی تخیلیش را میخواندم. یاد "مون مدنس" دوره جوانیم که شاید هم "سلف ایندیوسد مدنس" بود! ...خلاصه آنقدر نشستم و به ماه خیره شدم که از قاب پنجره اتاقم خارج شد ودیگر ندیدمش سردم شده بود.بخودم گفتم:باز بگو مون مدنس ندارم! + نوشته شده توسط ماووزه در شنبه دهم بهمن 1388 و ساعت
19:29 |
من امروز ساعت 5 صبح بردار حماقت و جهالت کشیده شدم.امیدکه خاک وجودم مژده آور شادمانی صبحگاهان مردمان باشد.
+ نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت
8:23 |
جمله تاریخی دیگری از یک مادر عروس دیگر:
پشت سر هر جراح موفقی یک متخصص بیهوشی بزرگ قرار دارد!!!!!
+ نوشته شده توسط ماووزه در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت
16:41 |
the place i work: full exprimental
non educational
non attending
semi curative
imam ali hospital
+ نوشته شده توسط ماووزه در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت
11:43 |
باورش برای خودم هم سخت بود.۴۱ساعت پشت سرهم کار کردم بدون استراحت!فقط ۱۰ دقیقه روی برانکارد خالی که بیماری به اتاق عمل آورده بود دراز کشیدم.بلاخره وقتی برای خواب رفتم از شدت خستگی خوابم نمیبرد! ولی بلاخره تمام شد!در حالی که شنیدم رزیدنت های زنان از من میترسیدند مریض بیارند!!!! + نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت
11:40 |
یک کشیک توپ دیگه! الان ساعت حدود ۶ صبح است .بازهم رزیدنتهای زنان گند زدن به کشیک و شب ما !کلی کورتاژ و سزارین الکتیو رو با نوشتن کلمه "اورژانسی" برداشتن آوردن. الان ۲۳ ساعته که نخوابیدم وتازه فردا هم کشیکم! خدا بخیر کنه!
+ نوشته شده توسط ماووزه در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 و ساعت
5:52 |
تمام مستیم پرید
وقتی فهمیدم که تو هم یک توهم بودی که ذهن هوسبازم آنرا "معشوق" ساخته! + نوشته شده توسط ماووزه در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 و ساعت
14:49 |
این روزها انگشتانم به نرمی باد و با آرامش نسیم روی صفحه کلید میلغزند و با شیرینی هرچه تمامتر، "هیچ" مینگارند! وجالب آنکه مدیریت روحم این هیچها را هم بر نمیتابد ،برمیاشوبد و همه را در انتهای هر شب ،قبل از طلوع سپیده، پاک میکند!
مردم هر روز صفحه وجودم را "پاک" میبینند.غافل از تمام شورشها و نوشته ها و فریادها + نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 و ساعت
0:57 |
جمله ای تاریخی از مادر عروس بعد از این:
عجب وضعیه! میخوایم بازی کنیم این بچه ها مزاحمن و نمیذارن!
+ نوشته شده توسط ماووزه در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت
16:40 |
برای ششمین بار کتاب " مزرعه حیوانات" جورج اورول رو خوندم.توصیه اکید میکنم با نگاهی به اطراف خودتون ، اونو بخونید.
اگر خواستید بگید تا در بلاگم بذارمش + نوشته شده توسط ماووزه در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت
15:34 |
پرسیدم زهرمار رو با چی بخورم؟!! گفت: این مشکل خودته! ولی من میگم با عسل! ورفت + نوشته شده توسط ماووزه در جمعه هجدهم دی 1388 و ساعت
14:51 |
بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش
+ نوشته شده توسط ماووزه در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت
19:43 |
بانوی رویایی خواب وبیدار من!
"از غمها آوایی بجا میماند،از امیدها کلمه ای،از زندگی شعری" و از عشق رویایی! + نوشته شده توسط ماووزه در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت
11:46 |
میرسم کنار بندر.به اولین کسی که با لنگی به کمر میبینم میگویم که قایقی برای کرایه میخواهم.آدرسی میدهد.با هزار زحمت و پرس پرسان پیدایش میکنم.مرد آفتاب سوخته مسنی چند قایق موتوری با راننده و قیمتهاشان را به من معرفی میکند .خیلی تعجب میکند که میگویم قایقی چوبی کوچک و پارویی میخواهم!بلاخره راضی میشود .البته با پولی که فکر کنم خیلی از قیمت این تخته پاره ها بیشتر است! تعجبش خیلی بیشتر میشود وقتی ازو میخواهم پارو زدن را هم به من یاد بدهد! بلاخره موفق میشوم قایق را روی سطح مواج دریا به حرکت درآورم.کم کم لم کار را یاد میگیرم و قایق مثل پرنده کوچک نوپایی روی سطح آب به حرکت در میاید! میروم میروم میروم تاجاییکه حرارت خورشید و خستگی مانع کارم میشود.دراز میکشم.یکهو به سرم میزند بلند شوم و موقعیتم را ببینم......تا چشم کار میکند آب است و دیگر هیچ!خیالم راحت میشود!دوباره دراز میکشم.یاد صحبت پیرمرد میوفتم:زود برگرد.هوای شب طوفانی خواهد بود........
شب شده و گرسنگی به من فشار میاورد.باد هم شدیدتر شده است وقایق کوچکم را از پهلویی به پهلویی میکند.دوباره دراز میکشم.اجازه میدهم آب بدرون قایقم بیاید.پرش کند و آنرا کم کم به زیر آب ببرد.شروع میکنم به دست و پا زدن ولی اندکی بعد یادم میآید که جنگجوی درونم شمشیرش را شکسته و برای همیشه کنار گذاشته است. خودم را روی آب شل میکنم و میگذارم تا آب ریه هایم را پر کند................. + نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت
12:52 |
میخوانم-مینویسم-فریاد میزنم-بسوی نور حرکت میکنم-درد میکشم-نرم میشوم-میشکنم-میمیرم بخاک باز میگردم ۰ ۰ ۰ ۰ نمیبینی! + نوشته شده توسط ماووزه در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت
18:45 |
یک سوال : از کی تا بحال سزای عاشقی مرگ است؟ + نوشته شده توسط ماووزه در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت
18:43 |
چندروز قبل با یک مگس قهرمان آشنا شدم که روزانه چند هزار کیلومتر پرواز میکرد.کار خود را از 6 صبح شروع میکرد و با انگیزه قوی تا 11شب ادامه میداد.فقط ناراضی بود از سرویس دهی بد در هواپیماهای توپولف!
+ نوشته شده توسط ماووزه در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت
0:24 |
برای چند هزارمین بار جمله معروف خودم را تکرار میکنم: در اینجا، آدم خوب و مرده بد نداریم!
+ نوشته شده توسط ماووزه در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت
10:42 |
منیم به اژدها معروف بود.بخاطر پکهای عمیق به قلیان و دود کردن از تمام سوراخها.مثل یک اژدها! ازو پرسیدم چرا اینطور دود میکنی؟ گفت:کارتون دخترک کبریت فروش رو دیدی؟!! اون هی کبریت روشن میکرد و در شعله و گرمای کبریت لحظات خوش گذشتشو میدید. من هم در حرکت مواج وپیچش دود لحظات شیرین زندگی گذشته ام رو میبینم.بهمین دلیل اینطور دود میکنم تا تصاویر زیبای گذشته بیشتر جلوی چشمم بمونه!
+ نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت
23:34 |
چند روز پیش وسیله ای شدم برای نجات.اگرچه قبلا بارها اینکار را کرده بودم ولی اینبار خیلی لذتبخش تر بود.هنوز چشمان کنجکاو معصوم آن کودک دربرابرم میرقصند.
+ نوشته شده توسط ماووزه در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت
17:22 |
خوشحالم که بجز اسمم قیافه ام هم مردم را بیاد خدا میاندازه!!!
طرف دهنش بوی الکل میده/لباساش بوی تریاک/"سیمن" ! چه زن چه مرد ! بعد به من که میرسه حرف از خدا و پیغمبر و دین و ایمان میزنه!
+ نوشته شده توسط ماووزه در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت
1:12 |
من دلم سخت گرفتست ازین بهشت خلد.کسی هست مرا زنجیر کند و بکشد تا ستیغ کوه جهنمی که از فراز آن خورشید امید طلوع میکند؟
+ نوشته شده توسط ماووزه در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت
21:15 |
ورود مسافران جدید را به گاراژ "دلمان" خوش آمد میگوییم. برای شما اقامت خوشی را آرزومندیم.
خدانگهدار! + نوشته شده توسط ماووزه در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت
9:40 |
در مورد مشخصات بهشت گفته اند که:
گویند بهشت حور عین خواهد بود-جوی می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق پرستیم رواست-چون عاقبت کار همین خواهد بود
من تصوری نداشتم از جوی می و شیر و انگبین تا وقتیکه اومدم اینجا.اینجا بهشتی است در نوع خودش!در لوله های آب اینجا، سرم نرمال سالین جاریست! فقط کافیه استریل کنیم و به مریض وصل کنیم! + نوشته شده توسط ماووزه در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت
9:57 |
چند روز قبل شعری شنیدم که در نوع خودش نوآوری بود!
از جناب ساقی همه چیز شنیده بودم که طلب کنند بجز این یکی:
ساقی به دست من بده خودکار و دفترم/میخواستم تو را به شعر وغزلها بیاورم
کاملا معلوم است که شاعر محترم یا زیادی زده بوده،یا صبح قرصهای روانش رو با پوست خورده! آخه مرد! آدم از ساقی می و لب و یار و معشوق و مکان و س...س میخواد نه دفتر و قلم!
+ نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت
19:19 |
هرشب سرمیزنم
به آن کنج تاریک خاطره که کسی را بجز ما به آن راه نیست! کجایی؟!!!
+ نوشته شده توسط ماووزه در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت
9:48 |
|
|